شلم شوربه های دنیای من
تغییرات اساسی....
خیلی دلم می خواد برای همیشه از این غم خونه رخت ببندمو پرواز کنم...اما تنها چیزی که جلوی منو میگیره خاطره های تلخی بوده که برام به یادگار گذاشته.... داشتم به اسمون نگاه میکردم یاد شبایی افتادم که تو اسمون دنبال خدا میگشتم.... خدایی که خیلی وقت بود گمش کرده بودم و ازش هیچ نشونی نداشتم.... قلبم دوباره درد گرفت.خیسی اشک رو رو گونه هام حس میکنم.صدای خنده های مستانش گوشامو ازار میده.تمام تنم سرد شده.....سرم داره از مرور گذشته ها صوت میکشه..... انگار که من سیاره ی خورشیدمو تمام صحنه ها و حوادث مثل کره ی زمین روی مدار تکرار داره دوره سرم می چرخه....ومن ناچار به تماشام.... خیانت عشق دروغ دست چشم قلب محبت اشک خاموشی غرور وهم ارزو التماس..... واااااااااااااااااااااااااااااای...تو رو خدا بس کنید.سرم داره گیج میره... به خداوندی خدا قسم میخورم که هیچ کس جز خدا نمیدونه چی کشیدم؟ هرچند کسانی خواستند بفهمند و به من بفهمونند که فهمیدند اما.....اما نه.هیچ کس نمیتونه بفهمه که تبدیل به نیست شدم.... حرف نزن که از حرفان جز دروغ نمیشنوم... نگاهم نکن که جز شهوت هیچی تو نگات پیدا نمیشه... به من دست نزن که میدونم دستای شیطانیت چی ازم میخوان... خدایا به پاکیت قسمت میدم که کاری باهام کنی که دیگه هیچی یادم نیاد....فراموشی مطلق.... به کی بگم؟؟؟؟؟ به کی بگم که دوست ندارم؟؟؟؟ به کی بگم دیگه جون ندارم؟؟؟ به دریا بگم؟؟؟ به خدا اونم طاقت شنیدن ناله هامو نداره.... 



