تبليغاتX
شلم شوربه های دنیای من

شلم شوربه های دنیای من

تغییرات اساسی....

سلام

خیلی دلم می خواد برای همیشه از این غم خونه رخت ببندمو پرواز کنم...اما تنها چیزی که جلوی منو میگیره خاطره های تلخی بوده که برام به یادگار گذاشته....

داشتم به اسمون نگاه میکردم یاد شبایی افتادم که تو اسمون دنبال خدا میگشتم....

خدایی که خیلی وقت بود گمش کرده بودم و ازش هیچ نشونی نداشتم....

قلبم دوباره درد گرفت.خیسی اشک رو  رو گونه هام حس میکنم.صدای خنده های مستانش گوشامو ازار میده.تمام تنم سرد شده.....سرم داره از مرور گذشته ها صوت میکشه.....

انگار که من سیاره ی خورشیدمو تمام صحنه ها و حوادث مثل کره ی زمین روی مدار تکرار داره دوره سرم می چرخه....ومن ناچار به تماشام....

خیانت

عشق

دروغ

دست

چشم

قلب

محبت

اشک

خاموشی

غرور

وهم

ارزو

التماس.....

واااااااااااااااااااااااااااااای...تو رو خدا بس کنید.سرم داره گیج میره...

به خداوندی خدا قسم میخورم که هیچ کس جز خدا نمیدونه چی کشیدم؟

هرچند کسانی خواستند بفهمند و به من بفهمونند که فهمیدند اما.....اما نه.هیچ کس نمیتونه بفهمه که تبدیل به نیست شدم....

حرف نزن که از حرفان جز دروغ نمیشنوم...

نگاهم نکن که جز شهوت هیچی تو نگات پیدا نمیشه...

به من دست نزن که میدونم دستای شیطانیت چی ازم میخوان...

خدایا به پاکیت قسمت میدم که کاری باهام کنی که دیگه هیچی یادم نیاد....فراموشی مطلق....

به کی بگم؟؟؟؟؟

به کی بگم که دوست ندارم؟؟؟؟

به کی بگم دیگه جون ندارم؟؟؟

به دریا بگم؟؟؟

به خدا اونم طاقت شنیدن ناله هامو نداره....

 

 

نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 12:56 توسط محدثه خانوم|
سلام بر زیباترین گل نوشکفته ی باغ هستی

نگاه اول و معصومانه ات به دنیا مبارک

مشت زیبای دستان کوچکت مبارک

لبان اماده ی فریادهای شیرینت مبارک

خنده های بی بهانه ات به چهره ی مادر مبارک

هدیه ی خداوند تولدت مبارک

چه زیبا درختان اواز تولدت را میخوانند.....

بادها را ببین که چگونه برگ هارا از اهنگ بودنت میرقصانند....

می بینی چگونه قلبم برای نجابت کودکانه ات می تپد؟؟

خدایا باشد تا باشم.....ارزویم این است

 

زمان در خواب و دریا قصه پرداز                                      خیالم در بلندی های پرواز

ز تلخی های پایان می رسیدم                                    به شیرین شگفتی های اغاز

                                                                                                      فریدون

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 13:52 توسط محدثه خانوم|

سلام

سلام ای واژه های تکراری

سلام ای نگاه سرد و خاموش

سلام ای حرف های ناگفتنی

بازهم کاغذ و قلم منتظر صف کشیدن احساساتم هستند و مرا نظاره میکنند

کم کم به این نتیجه رسیده ام چرا برایش مینویسم وقتی که نمیداندو نمیخواند؟؟

چرا عاشقانه میپرستمش بی انکه از این همه دردو رنجم خبری داشته باشد؟؟

چرا برای گوشی که هرگز نخواست شنونده ی تپش قلبم باشد ترانه ی بی قراری میخوانم؟؟

دستانم انگیزه ای برای گرفتن قلم و نوشتن احساساتم را ندارد، البته میدانم که در پشت دستانم قلبی است که روزی دیوانه وار برایش می تپید....

و این را هم می دانم که حالا بعد از گذشت ان روزهای نکبت باری که بر من گذشت حس میکنم صاحب تپش قلبم کسی جز خودم نیست....

مرور خاطرات تلخ گذشته مرگ را برایم تداعی میکند اما نمیدانم چرا هر گاه نگاهم بر آبی دریا و جوش و خروش شگفت انگیزش می افتد احساس خوشبختی وهزاران راه نرفته را در من ایجاد می کند.

نه!انگار هنوز هم باید زندگی کنم، این بار نه به خاطر خودم نه!بلکه برای دیدن دوباره ی دریا....

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 19:21 توسط محدثه خانوم|