تبليغاتX
شلم شوربه های دنیای من

myrainyeyes

محدثه خانوم

myrainyeyes

http://myrainyeyes.blogfa.com

شلم شوربه های دنیای من

شلم شوربه های دنیای من

شلم شوربه های دنیای من

جنس لطیف خلقتم
تو طیف نوجوون جامعم
بهم میگن وراج
متولد فروردینم
درس خونم ولی به اندازه
شیطونم ولی نه تنهایی
حاضر جوابم
شدیداً مهربونم
زود رنج
شوخ
زود عصبانی میشم
اگه عاشق بشم دیگه شدم..
عاشق تهاییم
عاشق نوشتنم
خوش سفرم
زود باهمه دوست میشم حتی اگه اونارو نشناسم
رشتم معماریه
عاشق مهندسی ساختمونم که انشاالله میشم
اگه کسی ناراحتم کنه می بخشم ولی از یاد نمیبرم(با کینه ای اشتباه نشه)
سونی دوست دارم و همیشه دنبال سی دی های جدیدم واسه بازی
زیاد فیلم میبینم
اهل موسیقی هستم
دخترم ولی میگن مثل پسرا حرف میزنم
از نصیحت متنفرم
مستقلم و استقلال دوست دارم
نا گفته نماند که استقلالی هم هستم
بزرگ تر از سنم ستم
میگن بیانم خوبه
دوستامو بیشتر از همه دوست دارم
همیشه از تصمیماتی که گرفتم راضی بودم

خب دیگه اینجام زیاد حرف زدم سوالی بود درخدمتم

تغییرات اساسی....

شلم شوربه های دنیای من

نامه ی بیست و چهارم(دردو دل با خدا)
پروردگارا! انقدر درد کشیده ام که دیگر توان دردی دگر ندارم.....

پروردگارا!انقدر در مسیر زندگی بیهوده راه رفته ام که دیگر توان راه رفتن ندارم ،هرچند بی هدف....

پروردگارا!دستانم دیگر توان یاری طلبیدن را ندارند.....

پروردگارا!به بزرگیت قسم،مانده ام....از همه چیز مانده ام،چه کنم؟؟؟

دیگر نمیخواهم،به خدا نمیخواهم،نه زندگی،نه عشق،نه همراه....میخواهم تنها باشم......میخواهم با تنهایی خود تنها باشم.....میخواهم باشب خلوت کنم ورنگ شب به قلبم بپاشم.....

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااز انسانها خسته ام.....

انسانها انسانیت را تمام کرده اند،خیانت را به کمال رسانده اند،شکستن را بیش از همه چیز در حد عالی اموخته اند.....

انسانها در کمال انسانیت حیواناتی بیش نیستند

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 12:6 توسط محدثه خانوم
نامه بیست وسوم
در هنگام تولدم نوازشم کرد وگفت :اکنون وقت ان رسیده که قدم های کوچکت را بر دنیا بگذاری ، سختی های بسیاری در مسیر زندگیت بوجود می اید،در برابرش صبور باش.تو بزرگ خواهی شد وسرنوشتت را خودت رقم میزنی ،واین اغاز زندگیم بود......
مادر، با گذشت ها و فداکاری هایی که کرد مرا به جایی رساند که معنای عشق ومحبت را در سراسر قلبم حس می کردم.....
پدر، با درس ها وتجربه هایش روحیه ی مرا تا اوج استواری می برد.....
این سرگذشت کودکیم بود، تا ان زمان که خود را در جاده ی سرنوشت یافتم....
سه راه وجود داشت :
عشق، زندگی، مرگ
خواستم انتخاب کنم اما،ترس از گم شدن مرا به یافتن همراه وادار کرد.....
همراه امد اما.....او برایم یک همراه ساده که میخواست مواظب من باشد نبود،او یک فرشته ی همراه بود.....خواستم مسیر عشق را انتخاب کنم ، ناگهان مادر فریاد زد: نرو....
پدر با نگاهش میگفت دقت کن بعد انتخاب کن....اما دل میگفت : برو....فرشته ی همراه من دستانم را میفشرد فریاد میزد با من باش و بیا......به خدا قسم اگر میدانستم تنها می مانم گوش به حرف عقل میسپردم و مسیر مرگ را انتخاب میکردم....کاش دوباره میتوانستم باشم که انتخاب کنم....
این بود پایان عشق من...


+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 17:36 توسط محدثه خانوم

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب پرشین بلاگ

قالب پرشین بلاگ