شلم شوربه های دنیای من
تغییرات اساسی....
پروردگارا!انقدر در مسیر زندگی بیهوده راه رفته ام که دیگر توان راه رفتن ندارم ،هرچند بی هدف.... پروردگارا!دستانم دیگر توان یاری طلبیدن را ندارند..... پروردگارا!به بزرگیت قسم،مانده ام....از همه چیز مانده ام،چه کنم؟؟؟ دیگر نمیخواهم،به خدا نمیخواهم،نه زندگی،نه عشق،نه همراه....میخواهم تنها باشم......میخواهم با تنهایی خود تنها باشم.....میخواهم باشب خلوت کنم ورنگ شب به قلبم بپاشم..... خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا انسانها انسانیت را تمام کرده اند،خیانت را به کمال رسانده اند،شکستن را بیش از همه چیز در حد عالی اموخته اند..... انسانها در کمال انسانیت حیواناتی بیش نیستند
از انسانها خسته ام.....

مادر، با گذشت ها و فداکاری هایی که کرد مرا به جایی رساند که معنای عشق ومحبت را در سراسر قلبم حس می کردم.....
پدر، با درس ها وتجربه هایش روحیه ی مرا تا اوج استواری می برد.....
این سرگذشت کودکیم بود، تا ان زمان که خود را در جاده ی سرنوشت یافتم....
سه راه وجود داشت :
عشق، زندگی، مرگ
خواستم انتخاب کنم اما،ترس از گم شدن مرا به یافتن همراه وادار کرد.....
همراه امد اما.....او برایم یک همراه ساده که میخواست مواظب من باشد نبود،او یک فرشته ی همراه بود.....خواستم مسیر عشق را انتخاب کنم ، ناگهان مادر فریاد زد: نرو....
پدر با نگاهش میگفت دقت کن بعد انتخاب کن....اما دل میگفت : برو....فرشته ی همراه من دستانم را میفشرد فریاد میزد با من باش و بیا......به خدا قسم اگر میدانستم تنها می مانم گوش به حرف عقل میسپردم و مسیر مرگ را انتخاب میکردم....کاش دوباره میتوانستم باشم که انتخاب کنم....
این بود پایان عشق من...




