شلم شوربه های دنیای من
تغییرات اساسی....
مصاحبه با یک عروسک نام:عروسک کارایی:قبلا فکر میکردم که خیلی کارایی دارم٬یعنی ارزش دارم٬یعنی به درد میخورم٬اما حالا فهمیدم که مهم ترین کارایی یک عروسک بازیچه بودنشه. سرگذشت:من برای خودم کسی بودم٬فکر نکنید ازاول من بیچاره بودم.من خوشبخت بودم ولی حیف که هیچ چیز ماندنی نیست.نزدیک غروب بود٬یک نفر وارد مغازه شد٬تنها بود٬شونه هاش زیر باره خستگی خم شده بود.چشمهاش تنهایی رو به نمایش گذاشته بود.جلو اومد٬یک نگاه به تمامی قفسه های پر از عروسک انداخت.من بی تفاوت نگاهش کردم.این بی تفاوتی تا وقتی ادامه داشت که اون اتفاق افتاد. با چشمهمایی که انگار خداوند نهایت زیبایی رنگ مشکی رو به چشمهای زیبای اون هدیه داده بود نگاهم کردو با لبخندی که انگار سالها بود با لبانش قهر کرده بود به طرف صاحب مغازه رفت ومن را در مدت کوتاهی مال خود کرد. سر انجام: عروسک قشنگ من ابی پوشیده تو رختخواب مخمل ابیش خوابیده عروسک من چشماتو باز کن وقتی که شب شد اونوقت لالا کن من خوابیدم همونطور که اون ازم خواست اما وقتی بیدار شدم که هیچ کس منتظر بیدار شدن من نبود٬واون وقتی بود که من برای همیشه در دنیای تاریک انتظار سرگردان شدم...... چشمانی بی فروغ لبهایی خشک شده از حرفهای قدیمی... گیسو های پریشان... صدایی بی اوا... همه اینها در اینه ی شکسته ی روبرویم نابودی ام را به رخم میکشند...اینه اینه اینه...... چرا میگویند اینه باش؟ من تنها بودم من انجا تنها بودم هیچ کس با من نبود اما اینه دونفر را به من نشان می داد.... ان تصویر نگاهم میکرد خیره در چشمان من اشک میریخت فریاد میزد که تو مرده ای....تو نابود شده ای نه نه من تنها بودم قسم میخورم انجا به جز من نمیگریست... ای اسمانیان ای زمینیان بدانید که اینه ها هم دروغ میگویند.....دروغ میگویند




