شلم شوربه های دنیای من
تغییرات اساسی....
تاریک مثل همیشه... با پای پیاده در کوچه های باران خوردا به دنبال لحظه های با تو بودنم میگردم... اما جز پرنده هایی که بر روی سیم های برق بر زیر بالهایشان میلرزند نمی یابم... لحظه هایم کجایید...؟؟؟ سرد است ..خیلی سرد... باد تندی بر صورتم سیلی میزند. گونه هایم سرخ شد از این همه سیلی...ای باد ای آسمان ای تاریکی رهایم کنید به اندازه ی کافی سرنوشت بر صورتم نواخته....دیگر دردش را حس نمی کنم آخر این کوچه کجاست؟ دوباره آسمان هوس اشک کرد.بارید.باران با بغض بارید.باران بر منه خسته بارید... همچنان به دنبال لحظه هایم می گردم...کاش می توانستم پیدایشان کنم از قلبم که شکسته میتپد،بنویس که خیلی تنهایی،بنویس که دوستش داری اما او هیچوقت نمیخواست بفهمد. گل من،تو که میدانستی بی تو نمیتوانم،چرا اواره کوچه های غربت کردی؟؟؟ عشق من،من که عاشقانه باتو بودم،چرا بامن نیستی؟؟؟ حس میکنم مرا به یادها،به قصه ها،به دردها،وبه بادهای گذرا سپرده ای باورش درد است، باورکن خاطرت هست که چشم به چشمان افتاب دوختیم وقسم به ماندن خوردیم؟ تبسم زیبای تو وخورشید بر قلبم قاب شده است دیدنیست که بعد از رفتنت خورشید هم از من روی برگرداند به خدا سخت است تحمل قهر خورشید،باورکن![]()

![]()
![]()



