شلم شوربه های دنیای من
تغییرات اساسی....
نمیدانم در دنیایی که بزرگیش همچون وسعت اسمان وتاریکیش همچون اسمان شب، بدون مهتاب چه میکنم؟؟؟؟؟؟؟ تنها،دراین دنیااااااااااا؟؟؟؟ عاشقت بودم ولی اکنون....نمیدانم چه هستم؟ فریاد میزدم وتو را میخواستم ولی اکنون....نمیدانم چه میخواهم؟ ای کاش همه چیز همچون سرعت تمام شدن خوشی های روزگار تمام می شد... کاش همه چیز بود وهیچ نبود... به یاد لحظه ی امدنت افتادم. لحظه ای که هردو میخندیدیم وفریاد میزدیم،ما دیوانه ایم ، ما هر دو عاشقیم،رفتن وتنهایی،هرگز هرگز هرگز اما حالا حتی لحظه تنهایی مرا نمینگری ومیروی...... حتی لحظه ای برای چشمانم نور نمیشوی ومیروی............. لحظه ای اسمم را نمیخوانی ومیروی....... حتی لحظه ای اجا نمیدهی لبخند رفتنت را تماشا کنم.............. اری این است بی وفایی.............




