شلم شوربه های دنیای من
تغییرات اساسی....
تنها قصه گوی سیاه پوش قصه ی زندگی م،بخوان قصه ای که واژه به واژه اش را دستان سرد سرنوشت برایم نوشته است. دلم برای آن همه تلخی تنگ شده است.دلم برای تمامی بغض هایی که فقط بغض بودند و غرورشان هرگز نشکست تنگ شده است. دلم برای دل تنگم می سوزد که بیچاره جور مرا میکشد و هیچ نمیگوید. پرنده ی سفید خوشبختی من که عمریست از دیار من کوچ کرده ای،بدان هرگز در انتظارت نبوده ام و هرگز هم نخواهم بود.تو آنقدر بی وفا بودی که امیدی به وفایت نباشد. قلمِ در دستم از چیزهایی که میداند و میداند که توانایی نوشتن آن را ندارد،می گرید... دلم خواب میخواهد... برایم قصه بگو،ای قصه گوی سیاه پوش زندگی من... به یاد می آورم آن شبهایی را که گوشِ جان به سخنان شیرینت میسپردم و آرام آرام افسانه های زندگی شیرین فرشته هارا برایم میگفتی و میگفتی و میگفتی،آنقدر میگفتی را به خواب میرفتم.... به یاد می آورم آن روزهایی را که تنها کلامت من بودم وچشمانم.... به راحتی شکست را پذیرفتم... این بود جزای خواستن من ونخواستنت.... دستانت را از گریبان زندگی نگون بخت من بردار.... می خواهم با قصه ی زیبای غم به خواب بروم.... خواب که هرگز بیداری در پی نداشته باشد.... خوابی که تو برایم دیده بودی تعبیر شد... نگاهم کن....![]()




